خرید بک لینک
گاهی بعضی آدم ها برای ما چون هوایی می شوند که تنفسش می کنیم و خودشان نمی دانند و لحظه ای هم نمی اندیشند که چقدر برای بقای ما حیاتی اند . درکی از این ندارند که باید همیشگی باشند و مدام، دلچسب باشند و

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاده تاريخ: يکشنبه 15 ارديبهشت 1398 ساعت: 2:40

یادت هست دلت نمی آمد بگویی خداحافظ . ولی حالا رفته ای و بغض گلو گیر شده ، مانند سنگی که راه رود را می بندد امشب وقتی آسمان صدای پاره پاره شدن قلبم را شنید چنان به حالم گریست که لحظه ای فکر کردم کسی د

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاده تاريخ: يکشنبه 15 ارديبهشت 1398 ساعت: 2:40

غم که آوار می شود، بدتر از سیل ،بدتر از زلزله ویران می کند . همه چیز را گم می کند. سقف خانه ی دل را روی سر هر که در آن است خراب می کند. روی سر عشق؛ روی سر قلم؛ روی سر شعر و غزل. خلاصه همه زیر آوار می

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاده تاريخ: يکشنبه 15 ارديبهشت 1398 ساعت: 2:40

پرسیدیم :عده ای می گویند چشم ها دروغ نمی گویند ،آنها آینه ی دل مردمند .گفت : اشتباه می کنند !با تعجب پرسیدم چرا ؟ گفت :آنها دیده گان را نمی شناسند، چشم ها بازیگر ترین عضو انسان امروزیند ،آنقدری که آدم

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاده تاريخ: يکشنبه 15 ارديبهشت 1398 ساعت: 2:40

راهش مثل راه های دیگر نیست، راهی است که وقتی شروعش می کنی در مقصدی ولی نه در آرامش .راهی پر منظره. راهی هیجان انگیز. پر از بالا وپایین . اما آرامشی در کار نیست ، موج می شوی، آرامش و مردن یکی است. وقت

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاده تاريخ: يکشنبه 15 ارديبهشت 1398 ساعت: 2:40

وقتی می خواندم نفهمیدم پائولینا چه می خواست ؛ یا درد ماری چه بود؟ حالا هم درد دیگران را نمی فهمم ! و نمی دانم یک قمار باز چه حالی دارد وقتی بی هدف بازی می کند یا دلقکی که بی شوق، می خواهد دیگران را بخ

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاده تاريخ: يکشنبه 15 ارديبهشت 1398 ساعت: 2:40

داشتم در خیابان پرسه می زدم که تلفنم زنگ خورد شماره ای ناشناس با اکراه جواب دادم 《بله》صدایی مهربان و آشنا جواب داد《منم》 باور نمی شد ، زبانم بند آمده بود. گفتم 《تو》، نمی دانستم باید خوشحال باشم یا نارا

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاده تاريخ: يکشنبه 15 ارديبهشت 1398 ساعت: 2:40

دوباره صبح شد و خیال حسودت نگذاشت تا کسی قبل از او سلام کند ._زهرم _با تلخی نبودت، با شیرینی یادت،شبم را افطار کرده ام .تلخ و شیرین . خیال نکنی که در شب نبوده ای نه، ولی حال شب و روز فرق می کند. عاش

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاده تاريخ: يکشنبه 15 ارديبهشت 1398 ساعت: 2:40

بی هدف در خیابان پرسه می زدم که ناگهان خود را مقابل در باغ دیدم. مکانی خصوصی با عمارتی رویایی که قلب تپنده ی باغ بود ، جایی با اعضایی غیر عادی. دربان وقتی من را دید، در را باز کرد. مسیر عمارت که دالا

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاده تاريخ: يکشنبه 15 ارديبهشت 1398 ساعت: 2:40

برای آفتاب نیم رمقی مانده بود و تسلیم دنائت تاریکی نمی شد. سیاهی هر چه داشت را به میدان آورده بود. ابرها با بی چشم و رویی ای نسیان زده،خاستگاه خود را به فراموش سپرده و با تمام توان به یاری سیاهی شتافت

برچسب: نویسنده: حدیث میرزاده تاريخ: يکشنبه 15 ارديبهشت 1398 ساعت: 2:40

صفحه بندی